تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

نیرونا

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

یک سارا

مــاجـــراهــای اُلــیــــو و مــلــوان زبـــــل!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

Powered by  MyPagerank.Net

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

دوباره آمدیم!!

 
اینجا نوشت!!: من با گوش دادن آهنگ وبلاگم بغض میکنم..لامصب بس که احساسیه..شما چه حالی میشید وقتی اینو میشنوید؟؟ 

بعدا نوشت: پایین همین پست یه چیزایی اضافه شده بخونید منظورم پ.ن۳ !!

تو پست قبلی حتما حدس زدین که چی شد بعدش؟!! آره قربونش سالن رو اشتباه رفتیم!! 

حالا جالب اینجاست که مامانم گوشهای خیلی تیزی داره مثل رادار می مونه! از ۲ کیلومتریه اتاقشون یه مورچه پاش گیر کنه بخوره زمین مامانم آهش میره هوا!!

ولی نمیدونم چرا اونروز اشتباه متوجه شد! به مامانم گفتم آقاهه میگه باید بری طبقه بالا میگه نه بابا گفت همینجاست! فکر کنم جو مشهد گرفته بودش !  خلاصه رفتیم تو سالن دیدم تو اون جای به این بزرگی جمعا ۷ نفر هم نبود... تو اون تاریکی رفتیم یه جا پیدا کردیم نشستیم

فقط بگم حدود ۵تا فیلم تبلیغ کرد یکی از یکی مزخرفتر... هر کدوم که تموم میشد میگفتم حتما الان فیلم شروع میشه ولی مگه تموم میشد؟!!

یه جا بود که دیگه واقعا فیلم شروع شد که چشتون روز بد نبینه یه دفعه دیدم یه دختره سرشو تکیه داده به صندلی داره حرف میزنه سرمو کج کردم ببینم این کیه دیدم وایییی این الناز شاکر دوسته یهو پریدم هوا گفتم مامان دیدی اشتباه اومدیم این همه ساعت نشستیم اینجا آخرش فیلم مسخره مجنون لیلی اومد!!

بدو بریم که دایره زنگی تموم شد!! بدو بدو رفتیم طبقه بالا که کلی هم پله داشت الهی بمیرم مامانم هم بیچاره دنبال من تند تند میومد... رفتیم تو دیدم که شروع شده فیلم یه جا پیدا کردیم نشستیم... حالا بماند که اول فیلمو از دست دادیم نه کیفیت داشت نه صدای خوبی داشت نه سینمای تمیزی بود من که دلم میخواست وسطای فیلم پاشم برم... والا سینماها اینجوریه که آدم رغبت نمیکنه بره..

دوستم ازم پرسید کجا رفتین؟ گفتم سینما! گفت نه اینکه تو تهران سینما نبود رفتی اونجا! خندیدم گفتم مجبوری شد وگرنه من چند ساله که سینما نرفتم!

خلاصه بعد اینکه فیلم تموم شد اومدیم بریم بیرون که مامانم گفت وایی این همه پله داشت اینجا من چه جوری اومدم بالا این همه رو ! دلم به حالش سوخت که به خاطر من اینجوری کرد.. عوضش تو هتل که رفتیم کلی ما*چ و بو*سه اش کردم البته این کار همیشگی منه... (الهی قربونش برم) Heart Smile

بعد از سینما رفتیم هتل برای شام که جای خیلی با صفایی بود مثل باغ بود ولی در مقیاس کوچیکتر کلی آلاچیق داشت و یه سری میزهای ۲ یا ۳ یا ۴ نفره دورش بود... خلاصه کنم دیگه شامو خوردیم رفتیم تو اتاق... قسمت جالب اینجاست که قرار بود فردا صبحش یکی از دوستامو ببینم اونشب هماهنگ کردیم با هم و زحمتش دادیم که صبح بیاد هتل ما...

اون دوست عزیزم کسی نبود جز خانومی گل   

صبح پا شدیم رفتیم صبحونه خوردیم اومدیم اتاق من یه دوش گرفتم اومدم منتظر شدم تا خانومی بیاد بعد دیدم که موبایلم زنگ خورد دیدم ساراست گفت بیا پایین منتظرم.. منم رفتم پایین دیدمش همونطوری که میدونستم دختر خیلی خوب و مهربون و نازی بود  (اینجا چون نامحرم میاد زیاد توضیح نمیدم!!)

یه کم تو لابی نشستیم با هم حرف زدیم بعد بردمش بالا تو اتاقمون با مامانم و سارا یه کم نشستیم  صحبت و این حرفا... نزدیکای ظهر بود ماشین گرفتیم رفتیم پروما ... اونجا هم یه کم گشتیم مامانم رفت کلی زعفرون گرفت... منم از ترسم نمیتونستم دست به چیزی ببرم که سارا میخواست حساب کنه! شوخی کردم!!! بنا به دلایلی اصلا اونجا حس هیچ کاری نداشتم حتی خرید..

بعدش رفتیم رستوران اونجا پیتزا خوردیم جاتون خالی... بعد ماشین گرفتیم اول سارا رو رسوندیم بعد خودمون یه راست رفتیم هتل... رسیدیم اونجا دوباره اون حالت بی حسی اومد سراغم..دلم گرفته بود دلم میخواست تا میتونم گریه کنم ولی چون مامانم هم بود نتونستم... 

پ.ن: ببخشید که طولانی میشه این پست... الان با یاد آوریه اون خاطرات دلم گرفت... بعدا میام مینویسم... ممنونم که همیشه لطفتون شامل حال من شده ممنونم از همتون

پ.ن۲: من از سارای گلم معذرت میخوام که نتونستم مثل خودش احساسمو بیان کنم شایدم بلد نیستم...       

پ.ن۳: بنا به دلایلی بقیه پست رو اینجا مینویسم

همون روز که اومدیم هتل بعداز ظهرش یکی از دوستان خانوادگیمون اومد دنبالمون رفتیم خونشون بعد از اونجا رفتیم شاندیز تا ۲:۳۰ اونجا بودیم جاتون خالی... بعد از اونجا رفتیم حرم ساعت ۳ نصفه شب بود هوای خیلی خوبی بود یه حس عجیبی داشتم... رفتیم حرم بعد دعا و نماز برگشتیم هتل چون پسر عمه ام با خانومش هم بودن ما با خیال راحت تا اون موقع شب اونجا بودیم....جمعه ساعت ۶ هم پرواز داشتیم برگشتیم تهران....

 

 

 


سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

 
     
 

آمدیم!

 
مشدی مارپل می نگارد برای شما!!

چه قده حال میده مسافرت یهویی! فک کن در عرض ۲ ساعت تصمیم بگیری که بری مسافرت بعد ساکتم آماده کنی ساعت ۳ هم فرودگاه باشی ساعت ۴ هم پرواز داشته باشی!!

عرضم به حضور ارجمندتون که ما چند ساله که میخواستیم بریم مشهد ولی نمیشد حتی بعد از سفر اخیر دبی هم تصمیم گرفتیم که هفته بعدش یه سر بریم ولی بازم نشد تا اینکه چند روز پیش بازم حرفش پیش اومد..

سه شنبه شب بود که مامانم بهم گفت نظرت چیه واسه مشهد منم گفتم واییی تروخدا باز این دفعه دیگه اگه میخوای قطعی تصمیم بگیریم گفت الان وقت مناسبیه بچه ها امتحان دارن تعطیلات هم تازه تموم شده اونجا نسبتا خلوته منم گفتم خود دانی...

دیگه چیزی نگفتیم تا فرداش که مامانم ساعت ۱۱ اومد خونه گفت چیکار کنیم گفتم نمیدونم هر جور خودت میدونی گفت پس بریم.!!       

مامان شروع کرد درست کردن نهار واسه داداشم و بابام که وقتی نیستیم گشنه نمونن!!      

منم اومدم اینجا سراغ مسنجر با دوست عزیزم الهی فداش شم صحبت کردم لحظه خدافظی خیلی سخت بود...خلاصه به هر جون کندنی بود خدافظی کردم...                   

 رفتم ساکمون رو آماده کردم بعدش پریدم حموم با عجله لباس پوشیدم هول هولکی نهار خوردم بعد رفتم جلو آیینه واسه خوشگل کاری!! البته من خودم چون خوشگلم!! کارم زیاد زمان نبرد جلو آیینه!! (جدی نگیرید!!)      

خلاصه دیگه ساعت یه ربع به ۳ تو آژانس بودیم که ساعت ۴ پرواز داشتیم... موقع رفتن من و مامان و بابام بودیم که بابام رفت بلیطامونو گرفت بنا به دلایلی ما هر وقت اراده کنیم بلیط داریم!!( vip که معرف حضورتون هست آره ما هم اونجوری هستیم!!)

سوار هواپیما شدیم نشستیم همون قسمت vip !!  بعد دیگه راه به راه مهموندارا میومدن که کاری داشتین ما در خدمتیم و ازین چیزا!!

منم که یه ربع آخر نشستن رو رفتم کابین در خدمت پدر بزرگوار بودم!! خیلی جالب و هیجانی بود برام واییی مخصوصا موقع نشستن نمیتونستم رو صندلیم بشینم هی سرمو اینور اونور میکردم ببینم چه جوری میشینه.. دفعه اولم نبود که میرفتم کابین من از بچگی میرفتم تو کابین هواپیما ولی هر دفعه که میرم برام جالبه!!          

تا اینکه رسیدیم به مشهد ساعت ۶ سوار ماشینای فرودگاه شدیم که بریم هتل محل اقامتمون... هوای خیلی خوبی بود خنک بود...

هتلمون از طرف شرکت برامون رزور شده بود که هتل خوبی بود... اسمش هتل سلام بود تو خیابون پاسداران...ظاهرا نزدیک زیست خاور بود...

من و مامانم رفتیم هتل بعد کارای پذیرش و غیره رفتیم تو اتاقمون منم وسایلمونو جابجا کردم همه چیو مرتب کردم بعد نشستیم در و دیوارو نگاه کردیم!!  Begging

یهو یادم افتاد که داشتیم با آژانس رد میشدیم چشم افتاد به یه سینما نزدیک هتل فکر کنم سینما قدس بود یادم نیست...گفتم مامان پا شو بریم سینما از بیکاری بهتره ماهم که جایی رو بلد نیستیم فیلمشم دایره زنگی بود شنیده بودم خنده داره ولی چرته!! که واقعا هم چرت بود!!  

رفتیم بلیط گرفتیم چون دوتا فیلم داشتن یارو به ما گفت از پله ها برید بالا به مامانم گفتم بریم بالا مامانم گفت نه اونجا نیست این پایینه! رفتیم پایین!!

ادامه پست رو میزارم واسه یه روز دیگه هم خسته شدم هم طولانیه هم اینکه حدس بزنید که چی شد بعدش!!

پ.ن: تو پست بعدی در مورد دیدار با یکی از دوستان وبلاگی توضیح میدم البته بیشتر باید تشکر کنم تا توضیح... منو شرمنده کرده تو وبلاگش...

 

  


شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

 
     
 

...!!

 
ببخشید منو که هی میام اعلام غیبت صغری کبری میکنم!!

یه چند روزی نیستم شاید برم مسافرت واسه حال و روز هم خوبه

کامنتا محفوظه اومدم تایید میکنم

بازم خدا مواظبتون باشه...


چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

 
     
 

یادش بخیر!

 
پ.ن: منظورم از این رفیق فابریک پو آرو نیست(چون حالا حالاها نمیاد)بلکه دوست جون جونیمه 

امشب بعد چند ماه رفتم بیرون واسه گردش اونم با خانواده حالا فکر نکنید من همیشه تنهایی شبا میرم بیرون! منظورم اینه که تو این چند ماه که میشه گفت حدودا از بهمن ماه پارسال به قصد گردش و تفریح بیرون نرفتم.... البته به جز مسافرت که اونم توفیق اجباری بود!!

میخواستیم شام بریم بیرون ولی چون دیر تصمیم گرفتیم شام رو خونه خوردیم بعدش رفتیم خیابون ملاصدرا بستنی منصور... دلتون نخواد نصفه شبی! بستنی میوه ای گرفتیم و نوش جان کردیم.. بستنیاش خوشمزه اس جای شیطونک شاکی سابق خالی!!

حالا منظورم ازین نوشته ها این بود که هر چیزی به راحتی تو روحیه آدم اثر میزاره من امشب احساس خوبی داشتم دلم میخواست بیشتر بیرون بمونم بیشتر بگردم ولی رعایت حال مامانمو کردم چون میدونستم خسته بود (واسه ناهار مهمون داشتیم و از صبح درگیر تدارکات بود) و چون به خاطر من اومده بود بیرون دیگه چیزی نگفتم هر چند خودم هم خسته بودم ولی حریصانه میخواستم همه جا رو بگردم

خوب حتما دلیل داره که اینجوری شدم دلیلش ساده اس بیرون دیگه امنیت نیست!!

من از ترس این گش*ت ارش*اد نمیتونم برم بیرون در صورتیکه معروف ترین مجتمع تجاری نزدیک خونمونه... منم که عاشق خرید! من پوششم بد نیست ولی دیدم که ساده تر از منو گرفتن چون زورشون به اونا میرسه منم ترسم ازینه که اگه منو بگیرن دعوامون میشه! اونوقت یه فقره قتل تو پرونده ام اضافه میکنن!!

یه مورد دیگه تنهایی هست که من اصلا دوست ندارم تنهایی پاشم برم گردش... واقعا خیلی مسخره هست به نظر من گردش تنهایی... البته بارها شده من تنها برم بیرون خرید کنم در حین خرید ناخود آگاه ببینم که مثلا تو اون مرکز تجاری گردش هم کردم...

ولی بیرون رفتن برای من انگیزه میخواد باید یکی رو داشته باشی که باهاش بری بیرون منم تا حدودی اونا رو دارم ولی دائمی نیست یکیش مامانمه من دوست دارم هر وقت خواستم برم بیرون.. خب مطمئنا مامانم هر لحظه که من اراده کردم نمیتونه با من بیرون بیاد... یکی از دوستام هم هست که همون نباشه بهتره!

حالا می مونه یه رفیق فابریک که دارمش ولی فعلا دسترسی بهش ممکن نیست.. اگه خدا بخواد به زودی ممکن میشه...   Heart Smile

از بحث اصلی دور شدم.... هدفم از نوشتن این پست این بود که متاسفانه خوشی و گردش و تفریح رو ازمون گرفتن.... شاید اون بالا به نظر شما حرفای من بهونه باشه ولی برای خودم منطقیه چون با چشمام میبینم که بخوام برم بیرون کوفتم میشه همین!!

یکی بهم گفت غصه نخور وقتی گذاشتی رفتی از ایران اونجا همه کار میکنی.. گردش و تفریح ..... منم بهش گفتم من الان دلم میخواد خوش باشم خوش بگذرونم نه اینکه بعد ۲ سال که رفتم حسرت بخورم که نتونستم خوش بگذرونم ...جوونی کنم...

دلم برای بچگیم تنگ شده... برای شهربازی تنگ شده.... برای دوچرخه سواری تنگ شده.... برای فوتبال بازی کردن تنگ شده!...دلم برای همه چی تنگ شده....خدایا چی به سر این جوونا میخواد بیاد...


پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |

 
     
 

پست بغلی!!

 
پ.ن: برای رفع هر گونه شک و شبه و این چیزا به این لینک مراجعه کنید! حتما آهنگشو گوش کنید!

پ.ن۲: متن آهنگ وبلاگ هم این پایینه!

بدون شرح!!

بغلم کن عشق خوبم بزار حس کنم تن تو
از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تن تو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست Heart Smile
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا Heart Smile
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا
مثل مجنون پیش لیلا

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
بغلم کن تا نمیرم بی تو،تو دستای سرما
مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما،عاشقونه تر می تابه

بغلم کن عشق خوبم بزار آرامش بگیرم
سر بزارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم
جز سر انگشتهای گرمت تن من عشقی ندیده
دست بکش رو گونه ی من، منو خواب کن تا سپیده
Heart Smile


جمعه دهم خرداد 1387 |

 
     
 

بی حسی!

 
دست و دلم به پست زدن نمیره فعلا

الکی هم نمیتونم پست بزنم

یه کم که بهتر شدم میام

کامنتاتون هم محفوظه... بدون جواب تایید میکنم مگه اینکه حیاتی باشه!!

ممنونم ازینکه به من سر میزنید منم اگه تونستم میام بهتون سر میزنم!!

خدا مواظبتون باشه!!


سه شنبه هفتم خرداد 1387 |

 
     
 

نامزد بازیه تلفنی!

 
از اونجایی که خواستار مکالمات شیرین ما شده بودین بر آن شدیم تا گزیده ای از مکالمات شیرین دوران نامزدی رو در این مقال بگنجانیم...

نشسته بودیم پای کامپیوتر محترم و گشت و گذار مینمودیم     که شنیدیم تیلیفون به صدا در آمد ما که ککمان نیز نگزید چون به نظر نمیامد با ما کار داشته باشند و به کار خود ادامه دادیم تا این که مادر مان آمدند به اتاقمان و فرمودند که جناب شازده یا همان X معروف بود! که گوشیه بدون سیم را روی میزمان گذاشت تا تماس ناکام را که قطع شده بود را به کام ما شیرین کند!

دررررر دررررر دررررر ( مثلا صدای زنگه)

بعد از برداشتن گوشی و سلام واحوال پرسیهای معمول و چاق سلامتی و صد البته علت کوچک بودن انگشتر!...

من: خیلی خوشحال شدم که صداتو شنیدم دلم برات تنگ شده بود

X: منم همینطور.. گفتم قبل ازینکه برم سر کار باهات صحبت کنم بعد برم

من: آخی... الان اونجا ساعت ۸:۳۰ صبحه ؟

X: آره  اونجا چنده ساعت؟

من: ساعت ۶ بعد از ظهره

X: راستی انگشترتو بردم که عین همونو کوچکترشو بگیرم بهم گفتن که چون این انگشتر سفارشیه مثل این در نمیاد ممکنه نگین و الماسش از نظر کیفیت پایین تر باشه کلا مثل این مدلی که دارید نمیشه.. که منم قبول نکردم حالا قرار شده که بدم یه شرکتی اونجا کوچیکش کنن

من: اشکال نداره چون اونجا همه کارشونو بلدن میدونن چی کار کنن خیالمونم راحته!

X: آره ... میدونی چی شد؟! من وقتی رسیدم اینجا دیدم که یه سری وسایل و حلقه های شماره دار و اینا رو دارم دیدم اون شماره ای که تو گفتی واسه انگشتت درست بود تقصیر دوستم بود که گفت منم واسه خانومم همین شماره رو سفارش دادم پس بیا انگشتر رو دست خانومم کن اگه اندازه بود بخرش

من: من که گفتم خانوم اون انگشتش به من نمیخوره بزرگتره!

X: آره گفتی ولی تقصیر دوستم شد دیگه رفتم کلی دعواش کردم!

من: دستت درد نکنه دیگه تو زحمت افتادی!

X: نه عزیزم چه زحمتی ... الان دارم میگردم یه دستبند از جنس انگشتر که بهم بخورن برات پیدا کنم بخرم

من: واییی عزیزم دستت درد نکنه راضی به زحمتت نیستم!

X: راستی تو چرا موبایلت خاموشه؟ هر بار زنگ میزنم

من: مشکل پیدا کرده باطریش قاط زده!!

X:  عیبی نداره یه گوشی خوشگل اینجا پیدا کردم برات میخرم میفرستم.. صورتی خوبه؟

من: وایی مرسی ممنونم نه حالا لازم نیست!!

X: خانوم دوستم تا ماه دیگه میاد ایران اینارو میفرستم با خودش بیاره

من: مرسی عزیزم راستی این گوشیم کی پدش مشکل داشت اگه پیدا کردی اونم بفرست!!

X: آهان خوب شد گفتی باشه

من: عزیزم دیگه مزاحمت نشم دیرت میشه میخوای بری

X: خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم تو هم هر وقت کار داشتی وقت و بی وقت بهم زنگ بزن!

من: باشه عزیزم مزاحمت میشم .....................................

X: ................................ خداحافظ عزیزم

من: خداحافظ عزیزم In Love

پ.ن: انتظار ندارید که اون بالا جای خالیو با کلمات نامناسب پر کنم؟!!

آری این چنین بود این مکالمات پر بار ما البته شاید بعضی چیز ها رو نیز فراموش کرده باشم که بگنجانم ولی برای این جماعت کوچولو موچولو و بی جنبه خوب نمیباشد!

این مکالمات مال امروز شنبه میباشد و از اونجایی که یکشنبه ها ما در تماسیم فردا نیز مکالماتی داریم

اگر فراخور حال اینجا بود و قابل نوشتن میاییم مینویسیم!

بازم پ.ن: اسم آقای ایکس رو میزارم پوآرو به خانوم مارپل هم میاد!!

ما برویم که دیگر کاری نداریم!! Arabic Veil Hello


شنبه چهارم خرداد 1387 |

 
     
 

دو تا بازی!!

 
باز هم به بازی دعوتیده شدیم توسط کیانا جان معمار آینده.. و همینطور تی تی خانومی

بازی اول: 

قوانین بازی:۱۰ تا چیزی که دوست داری +۱۰ تاچیزی که دوست نداری=۱۰نفر دعوت به بازی میشن

اون چیزایی که دوست دارم:

۱- خانوادم و همسر آیندم I Love You

۲- دوست عزیزتر از جونم  Heart Smile 

۳- غذاهای مامان گلم

۴- رانندگی

۵- خرید  

۶- سوپرایز شدن و هدیه گرفتن  

۷- مسافرت و گردش و تفریح Shark Island

۸- هله هوله!  

۹- هم آهنگای شاد و هم آروم

۱۰- استراحت!!

اون چیزایی که دوست ندارم:

۱- دروغ گویی

۲- فضولی و خاله زنک بازی

۳- دوری از خانوادم و دوستم

 ۴- مریضی

۵- خونه بهم ریخته 

۶- آشپزی! Chef

۷- کنسل شدن قول و قرار 

۸- آدم بی سلیقه

۹- مرد هیز

۱۰- آهنگای رپ فارسی

حالا بازیه دوم که به دعوت تی تی خانومه

بازی ازین قراره که  ۵ دقیقه اول اتصال به اینترنت چکار میکنم؟؟

خوب معلومه اول میزنم مسنجرم باز بشه اگه دوست گلم بود که میچتم باهاش اگه نبود میرم سراغ وبلاگم و ... دیگه ۵ دقیقه تموم شد!!

از اونجایی که بنده ریق القلب میباشم این لینکو گذاشتم هر کی پروژه دانشجویی داره بره یه نگاهی توش بندازه...

از طرف من صاحبان این وبلاگ دعوتن:

شاید...خونه ی ما / مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا / عشق بازی آسمون / خانواده سه نفره ی من! / ماهی سیاه کوچولو / تاتوره خانوم / دختـــری با چشــمانی از جنــس المـــاس(پانیذ) / من هنوز ادامه دارم !!! (پریسا) / راز گل سرخ (هلو) / آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

پ.ن: ممکنه بعضی از صاحبان این وبلاگها بازیو انجام داده باشن من بی خبر بوده باشم!

هر کی دوست داره بازی کنه از طرف من دعوت به بازی میشه...

خوب دیگه من برم   


جمعه سوم خرداد 1387 |