تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

نیرونا

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

یک سارا

مــاجـــراهــای اُلــیــــو و مــلــوان زبـــــل!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

Powered by  MyPagerank.Net

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

بازم غیبت..

 
سلام

ببخشید که بازم غیبت میکنم این دفعه مجبورم

متاسفانه باید بگم که دیروز یعنی دوشنبه خبردار شدم که عموی خوبم فوت کرده...

واسه همین دیروز از صبح خونه نبودم تا شب دیر وقت... اون وقت هم که اونقدر خسته هستم که نمیتونم کاری انجام بدم چه برسه بیام تو نت...

این روال نبودنم فعلا ادامه داره تا یک هفته شایدم بیشتر معلوم نیست...

به هر حال از شما ممنونم که میایید سر میزنید ببخشید که اینطوری میشه بعد از اون هم ما اسباب کشی داریم خلاصه داریم به غیبت کبری نزدیک میشیم!

از دوست عزیزم خواهش کردم که زحمت کامنت ها رو بکشه من واقعا شرمنده اش هستم...

*عزیزم! دوست خوبم! ممنونم ازت که همیشه کمکم کردی و پیشم بودی.. با تو که بودم همیشه احساس آرامش کردم... فدای تو دوست خوبم بشم

مرسی از شما دوستای گل

شب و روزتون شاد باشه


سه شنبه سی ام بهمن 1386 |

 
     
 

پاره ای از توضیحات...

 
سلام به شما دوستان خوبم

لازم شد که بیام یه چیزایی رو اینجا بگم چون چاره ای نبود حیف که یه پستم رو حروم این توضیح میکنم ولی ارزشش رو داره چون سکوت من رو بعضیا طور دیگه ای فرض میکنن....

یه توضیح قبل از همه بدم که این مسئله یه کم شخصیه به جز من و دوستم و جناب کامنت گذار ازین مسئله هیچ کس خبر نداره و چون شما دوستای خوبم برام عزیز هستید این توضیح رو دادم که خدای نکرده سو تفاهم پیش نیاد.....

حالا طرف صحبت من با جناب کامنت گذاره که خودش میدونه کیه... در ضمن اینم بهت بگم کسی اینجا تو رو نمیشناسه پس بعدا نیایی بهم بگی که منو خرد کردی یا بهم توپیدی ازین حرفا چون تو بدتر ازینا رو با من کردی این به اون در....

نمیدونم از کجا شروع کنم... حالا حرفامو میزنم هر جا چیزی یادم اومد اضافه میکنم... من نمیدونم که تو در مورد من یا حتی دوست عزیزم چی فکر کردی که اینطوری مینویسی که اون حسادت میکنه یا این که تو قصد نداری فریب بدی یا ....

من تو این مدتی که با دوستم آشنا شدم اونو خیلی خوب شناختم و یکی از شناخت هام این بود که خیلی عاقل تر از سنش و حتی منه... من بعضی مواقع به کاراش غبطه میخورم که تو بدترین شرایط بهترین تصمیم رو میگیره....

پس به نظر میاد که تو اونو نشناختی چون حرفایی که گفتی نشون میده که شناختت کامل نبوده...

اما در مورد من... باید بگم که من یه آدم عجیبیم یعنی محبت رو دوست دارم ولی محبت گدایی نمیکنم

از جنس مخالف خوشم میاد ولی هیچوقت نمیرم طرفش چون غرورم اجازه نمیده.. به نظر خودم ارزشم بیشتر از این حرفاست...

اینو گفتم چون بهم گفتی دوست پسر دارم در حالی که ازین کلمه خوشم نمیاد و من اگر هم حتی شوهر هم داشته باشم (هر چند الانم دارم) من با صحبت با آقایون مشکلی ندارم چون خودم بی منظور با کسی حرف میزنم یا حتی شوخی میکنم چون حد و حدود خودم رو میدونم و اجازه نمیدم که کسی زیاده روی کنه...( این شاید بی ربط بود به مسئله ولی محض اطلاع گفتم..) هویجوری...

قبلا میگفتی به خاطر عزیزت میایی اینجا ولی الان میگی به خاطر خودت.... منم بچه نیستم که تو میگی نمیخوام فریبت بدم ازین حرفا و با یه سری حرفای قشنگ خام بشم مطمئن باش من یکی با حرفای تو خام نمیشم بنا به دلایلی...پس نیا هی بهم بگی که من حرفام بی منظوره... من اونقدر تو زندگیم محبت دیدم که احتیاج به محبت اضافی ندارم..(حیف که نمیشه زیاد توضیح داد چون خودت بهتر میدونی حرفاتو منم فاکتور میگیرم از بعضی حرفات) 

من از کامنت هات ناراحت نمیشم چون تو هم مثل بقیه میخونم ازش رد میشم ولی ناراحتیه من واسه خودم نیست واسه اینه که به کسی توهین میکنی هر چند مستقیم نمیگی..  

من از توهین به خودم ناراحت نمیشم که از توهین به دوستم میشم الان دیگه رابطه ما مثل قدیم نیست الان باید بگم که یکی از بهترین دوستانم هست که بد جوریم روش تعصب دارم اگه کسی بخواد اذیتش کنه حالا به هر نحوی مجبورم عکس العمل نشون بدم چون از جونم بیشتر دوسش دارم...

اونقدر حرف زیاده که نمیدونم از کجا بگم تا اینجا بسه..!

*از نوشته ام اصلا خوشم نیومد چون یه کم بی نظمه و ازین شاخه به اون شاخه شده و اینکه خیلی چیزا رو نتوستم بگم نه اینکه گفتنی نباشه....*

پ.ن: این مطلب رو من خودم با میل خودم نوشتم دوست ندارم کسی فکر کنه که کس دیگه ای هم تو نوشتنش بهم کمک کرده.... منظورم رو که میفهمید... اگه او طرف بفهمه من اینارو نوشتم از من گله میکنه که این کار ارزشش رو نداره بلکه بی تفاوتی بهترین کاره....

به هر حال این توضیحات لازم بود.....

خطاب به دوستان عزیزم ببخشید که اینجوری شد ایشالا دیگه تکرار نمیشه..خدا نگهدارتون


یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 |

 
     
 

سپندارمذگان یا ولنتاین؟ مسئله اینست!

 
سلام به همه شما دوستان گل و بلبل

امیدوارم که همتون خوب باشید منکه خیلی خوبم 

به خاطر ابراز نگرانی بعضی از دوستان همیشه در صحنه مجبور شدیم این غیبت صغری رو نیمه کاره ولش کنیم بیاییم!!

راستش یه کوشولو استراحت لازمه خوب حالا نیایید بگید تو که همیشه در حال استراحتی! حالا اگه گفتید هم راست گفتید!

والا دیدم ازین خاطره نویسی به جایی نمیرسم یعنی میرسما ولی دیر میرسم اونم خدمت شما!

گفتم چی بگم چی نگم دیدم چه روزی بهتر ازین روز که الان عشاق عزیز دارن حالشو میبرنIn Love

سوژه تکراریه چون الان هر وبلاگ یا سایتی بری در مورد این مسئله نوشتن...

منم سعی میکنم تکراری نباشه حرفام  

بعضیا میگن که ولنتا*ین چون خارجکیه و از دیار فرنگ اومده به دیار ما خوب نیست جیززززه!

و ما باید مناسبتهای باستا*نی خودمون رو حفظ کنیم و اونارو انجام بدیم...

خوب تا اینجا هیچ مشکلی نیست منم موافقم ولی وقتی فرهنگ سازی نشده یعنی نمیخوان که فرهنگش جا بیوفته بین مردم چرا خودمون رو جر وا جر میکنیم که یا سپندار*مذگان یا هیچ!

مهم نفس کاره که من یا تو یا هر کسی به بهانه این روزا یه کم بیشتر به یاد هم بیوفتیم بیشتر به هم محبت کنیم متاسفانه تو این دوره ماشینی تا اتفاقی نیوفته ما به یاد هم نمیوفتیم

مهم این نیست که چون ولنتا*ین چون ماله خارجیاست ما نباید استفاده کنیم و برای ما خوب نیست مهم اینه که اعمال و رفتار خوب کشورهای دیگه رو یاد بگیریم....چطور موقع مد و لباس و کارای دیگه از اونا تقلید میکنیم ولی موقع این چیزا که میرسه....

من خودم موافق ۱۰۰٪ جشن*های باستا*نی هستم هر چی که مربوط به ایران اصیل باشه دوست دارم ولی دوست ندارم نگاهم تبعیض آمیز باشه یا از روی تعصب الکی..

روز ولنتا*ین همه به هم عشق می ورزن به هم ابراز علاقه میکنن و همینطور روز سپندار*مذگان هم همین کارو میکنن ولی به سبک ایرانی!!

میدونین فرق ولنتاین و سپندار*مذگان تو چیه؟؟ معلومه دیگه اونا بهم میگن آی لاو یو ما بهم میگیم دوست دارم!!

یه کم عجله داشتم تند تند هر چی به ذهنم اومد نوشتم خلاصه شما اگه دیدید بی ربطه نوشته هام خودتون ربطش بدید! به روی منم نیارید که اینا چیه نوشتی! شاید دستهایی تو کاره که کار منو میخواد خراب کنه!

خلاصه کلام اینه که مادر جون زیاد به این چیزا گیر ندید کادو هاتونو بگیرید برید حالشو ببرید!

در ضمن تو روز ولنتا*ین حتما که نباید دو جنس مخالف بهم تبریک بگن هر کی میتونه به هر کی که دوسش داره تبریک بگه ..... اینو گفتم که این نوشته پایین من رو بد تعبیر نکنید!

منم یه تبریک مخصوص به یک دوست دارم که خودش میدونه کیه  

عزیزم ولنتاینت مبارک امیدوارم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشی و بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیمHeart Smile

شب و روزتون همیشه ولنتا*ینی یا سپندار*مذگانی باشه!


پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 |

 
     
 

غیبت صغری!

 
سلام به همه دوستای خوبم

دلم براتون تنگ شده بود راستش حس نوشتن نداشتم یعنی الانم اینجوریم

بالاخره هر کسی ممکنه که اینجوری بشه... نمیشه از زندگی توقع داشت که همیشه با ما خوب تا کنه

زندگی پستی بلندی داره ما هم مثل آدمهایی که انگار تو کشتی یا قایق یا لنچ یا حتی یه تخته چوب زندگی نشستیم و همراه امواجش بالا پایین میریم....

پس هر کسی هم در هر موقعیتی باشه چه توی کشتی مجلل و چه روی یه تخته چوب شکسته میتونه مورد حمله امواج قرار بگیره...

نگران من نباشید من حالم خوبه هیچ اتفاقی هم نیوفتاده همه چی داره خوب پیش میره فقط حس نوشتن یوخدی!!

اومدم خبر بدم که یه وقت نرید به آتیش نشونی یا اورژانس یا ازین ۱۱۸ سوال کنید که این مارپل کجاست؟!!

حالا یه وقت به این ۱۱۸ زنگ زدید شماره منو که ندارن لاقل آدرس وبلاگم رو بدید بهشون به لیستشون اضافه کنن هر کی که زنگ زد ازشون شماره پرسید اونا علاوه بر شماره تلفن آدرس وبلاگم رو هم بدن بگن این آدرس صلواتیه..! لااقل بازدید کنندم زیاد بشه مادر!!

ممکنه یه مدت کوتاهی نباشم ولی به محض اینکه یه چیزی واسه نوشتن پیدا کنم میام...

 

   Heart Smile  این اسمایلی ها هم برای بهترین دوستم که بینهایت دوسش دارم

تا من بیام بچه های خوبی باشید مواظب خودتونم باشید شیطونی هم نکنید!

ایشالا کشتی زندگیتون مجلل باشه و روی دریای آروم به پیش برید..


شنبه بیستم بهمن 1386 |

 
     
 

تولدانه - نیلوفرانه - تشکرانه!

 
سلام به همه شما دوستای خوبم

خیلی خوشحالم ازینکه دوستای خوبی مثل شما دارم که منو تنها نمیذارید وهمیشه لطفتون شامل حالم میشه

من یه تشکر ویژه و اسپشیال از دوست بسیار خوب و نازنینیم نیلوفر دارم که خیلی به من لطف کرد و منو بیشتر ازهمیشه شرمنده و همچنین ارادتمند خودش کرد.Heart Smile

نیلوفر جون عزیزم مرسی بابت همه چیز خیلی خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم

نیلوفر عزیزم دیروز یعنی ۵شنبه ۱۱ بهمن تو وبلاگش برام جشن گرفت که خیلی شرمنده شدم

از همه اونایی که اومدن تولدم رو بهم تبریک گفتن چه توی وبلاگ من چه توی وبلاگ نیلوفر کمال تشکر رو دارم ممنون از همتون

ایشالا تولد شما هم بشه ما میایم تولدتون اونجا رو بهم میریزیم!!

منکه خیلی خوشحالم از داشتن همچین دوستی امیدوارم که همیشه سالم وسلامت و خوشحال باشه و از خدا هم بهترین آرزوها رو براش دارم

این پستم خیلی خصوصی شد!! ولی مهم نیست چون برای عزیزترین دوستم نوشتم

بازم ممنوم از لطف همه شما دوستان عزیزم

همیشه تو تولد و جشن و شادی باشید


جمعه دوازدهم بهمن 1386 |

 
     
 

مارپل و داداشی!

 
به به سلام بر شما دوستای گلم دلمون براتون تنگیده بود

حال و احوال در چه حالیه؟ با خاموشی ها چه میکنید؟ اونایی که هر شب مثل ماها برقاشون میره میدونن چی میگم.. واییی خیلی بده هر شب برق میره بعضی شبا که دو نوبت برق میره..

اگه یه وقت شبی یا نصفه شبی یا نصفه صبحی!! این موقع ها صدای انفجار شنیدین نترسید چون کامپیوتر من بوده که به دیار باقی شتافته!! هر کس هر تیکشو پیدا کرد بیاره تحویل بده! چون من هر شب با کامپیوتر کار میکردم برق رفت.. باید هر طوری شده برم محافظ بگیرم تا منم با خودش به اون دیار نبرده...

راستی من تو یه آگهی خوندم محافظی هست که اگر برق بره تا چند دقیقه بعد از رفتن برق کامپیوتر رو روشن نگه میداره تا اون موقع فرصت داریم کاسه کوزه مونو از اینترنت و کلا از کامی جمع کنیم.. اگه کسی میدونه همچین چیزی هست به من خبر بده چه مارکیه و آدرسش کجاست ممنونم

باز خواستم بگم نمیدونم چی بنویسم از کجا شروع کنم پشیمون شدم چون از بس گفتم این حرفو دیگه خودم خجالت میکشم! البته اونقدر وبلاگ زیاده که اگرم ننویسم هیشکی نمیاد بگه خرت به چند...

به هیچ جای نت هم بر نمیخوره مطمئنم... حالا از حق نگذریم بعضی از دوستان میان اظهار لطف میکنن منو شرمنده میکنن با نظراتشون... ممنون اونا هستم.. 

در مورد خاطراتم هم باید بگم که ماشالا با اون دورانی که من گذروندم خاطرات زیادی دارم ولی همشون قابل گفتن نیست!! فکر بد نکنید! منظورم اینه که واسه خود ما جالب و خنده داره چون اون اتفاق رو به چشم دیدیم از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن!!  و بعضیاشون کم هستن یعنی اتفاق در عرض ۵ دقیقه یا کمتر انجام شده!! و بخوام بیام تعریف کنم باید کلی از قبل و بعد اتفاق بگم که نوشتنم حلال بشه خوب!!

من یه برادر دارم که حدودا ۶ سال از من کوچیک تره اینو گفتم که بدونید من فقط یه برادر دارم و منم بچه اولم والسلام

 من دوست داشتم که برادر داشته باشم وقتی فهمیدم که قراره یکی به جمعمون اضافه بشه خیلی خوشحال بودم وقت و بی وقت میرفتم پیش مامانم بهش میگفتم من داداش میخوام یالا..!

یه بار که در حموم رو یهویی باز کردم بلند بلند گفتم من داداش میخواما یادت نره!!

فکر کنم مامانم اون موقع شفای منو از خدا خواست!!

حالا این داداش خان ما به دنیا اومد منم خوشحال ازینکه مامانم به حرفم گوش داده!! دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم!!

اون موقع که کوچولو بود زیاد نمیشد طرفش رفت یا باهاش بازی کرد پس اتفاق خاصی هم نیوفتاد!

 ۲ یا ۳ سال بعد..!!

ازون سال به بعد دیگه شیطونی کردیم بازی کردیم شوخی کردیم دعوا کردیم قهر کردیم کتک کاری کردیم تا الان!!

واسه اینکه به خواسته هام برسم همیشه داداشی رو مینداختم جلو میگفتم برو بگو اینکارو بکنن یا برو بگو بستنی میوه ای بگیرن یا خیلی چیزای دیگه..!!!

یه شب که برق رفته بود منم شیطنتم گل کرده بود کمربند رو برداشته بودم و دور سرم میچرخوندم به داداشی گفتم بیا کمربند رو بگیر اون بیچاره ذوق زده دویید طرف من که کمربند رو بگیره منم که حواسم نبود چه اتفاقی ممکنه بیوفته همونطور کمربند رو دور سرم میچرخوندم که محکم خورد به گوشه پیشونیش...

وایی خدا اون روز رو نیاره منکه وحشت کرده بودم دیدم خون میاد از پیشونیش در رفتم یه گوشه قایم شدم از ترسم گوشامو گرفتم....

بعد که دیدم آبها از آسیاب افتاد البته به نظر خودم!! اومدم بیرون از پناهگاه دیدم داداشم پیشونیش پانسمان شده و دیگه گریه نمیکنه خیالم راحت شد رفتم طرفش که یه یکمی از طرف والدین محترم مورد عنایت واقع شدم و این درس عبرتی نشد برای من!!

اونقدر ازین کارا کردم که یه روز بابام یه کاری کرد کارستون که من شاید متحول بشم که تاریخ انقضاش یک روز بود!! ولی خدایی من داداشمو دوست داشتم و دارم ولی نمیدونم چرا همش تو دست و پای من وول میخورد که این اتفاقا براش میفتاد!!

یه روز خونه بودم دیدم داداشم نیست بابام از در اومد تو گفت یه آقایی داشت رد میشد ازینجا دادم داداشت رو برد گفتم ما نمیخوایم اینو خواهرش اذیت میکنه منو میگی زدم زیر گریه اونم چه گریه ای که برو بگیرش ازش الان میبره داداشی رو... بدو بدو رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم یکی داره میره فکر کردم اونه میخواستم برم ازش بگیرم که بابام جلومو گرفت گفت لازم نکرده اون مرده رفت...

بعد زنگ در خونه رو زدن دیدم خالم با شوهر خالم اومدن خونمون داداشی هم بغل اوناست.. شوهر خالم گفت که دیدم یه مرده داره میره داداشت بغل اونه بدو بدو رفتم طرفش باهاش دعوا کردم تا داداشت رو ازش گرفتم... منکه خیالم راحت شده بود گریم بند اومده بود ولی همچنان بغض داشتم...  بعدا فهمیدم که نقشه بوده منو ادب کنن که چه قدر هم تاثیر داشت!

ولی خدایی خیلی بد بود چون تو روحیه من اثر گذاشت هنوزم که هنوزه شاید بگم بعد از بیست سال از ذهنم پاک نشده این کارشون.. البته اونا هم تقصیری نداشتن...  ولی شماها با بچه ها اینکارو نکنید چون تو روحیه شون اثر میذاره چون من الان هم خوبی ها و بدی های اطرافیون رو تو بچگی فراموش نکردم...    اینم پست آموزشی من بود!

اگه ادامه بدم میترسم حکم اعدام من رو با گیوتین صادر کنید!!

بازم میگم اگه خوب نبود به خوبیه خودتون شک نکنید!!

از ترس قطعی برق خلاصش کردم که شما هم خسته نشید!!

همیشه روشن و تو روشنایی باشین!!Sun


شنبه ششم بهمن 1386 |