تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

نیرونا

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

یک سارا

مــاجـــراهــای اُلــیــــو و مــلــوان زبـــــل!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

Powered by  MyPagerank.Net

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

حال من دست خودم نیست..

 

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي گرفته که ميخوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آينه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن ، منو نشکن

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

prayer cat

اضافات: سرم شلوغه و گرفتار بابت مامان ایشالا زودی میام

من که تو عمرم دست به سیاه و سفید نزدم و از آشپزی متنفر بودم
حالا آشپز و دخمل خوب خونه شدم
فکر کنم واسه همینه مامان از جاش بلند نمیشه خدا نصیبتون نکنه 

دعا پلیز برام
یادتون که نمیره ؟
ببین این پیشی هم داره دعا میکنه


یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 
     
 

مامانم و جشن پرشین بلاگ!!

 
دیشب (شنبه) اومدم پست جشن رو بزنم که دیگه تموم شه بره قبلش داشتم با یکی از بچه ها که جشن نیومده بود و من لوحشو گرفته بودم از طرفش و مشتاق (شما بخون کنجکاوی) بود که بدونه اونجا چه خبر بوده حرف میزدم که یهو یه صدای گروپ همراه با داد آمیخته به گریه شنیدم وحشت زده اینجا رو ول کردم دوویدم اتاق مامانم دیدم که افتاده زمین داره داد میزنه از درد

رفتم کمکش دیدم اصلا نمیتونه از جاش بلند شه و داره از درد به چپ و راست میچرخه بعد داداشم هم وحشت زده اومد بالش گذاشتیم زیر سرش رو زمین که سرشو بزاره کلی ماساژ دادیم کمر و ساق پاش رو که دردش کمتر بشه بابام هم نبود خونه بنده خدا دیگه ما هم هول کرده بودیم مثل گونجیشک ترسیده بودیم!
آخرش با هزار مکافات از زمین بلندش کردیم بردیمش رو تخت و اونجام از درد گریه میکرد الهی بمیرم

قضیه ازین قرار بوده که مامان رو تختش خوابیده بود و تی وی نگاه میکرد که تلفن زنگ زده و برداشته و بعد صحبت خواسته یه شماره ای رو بنویسه بلند شده بره خودکار بیاره کنار تخت یه قالیچه اس گلیمه جاجیمه فرشه نمیدونم چیه! نازک بوده اون لیز خورده رو سنگ مامان هم تعادلش رو از دست داده با دست افتاده رو تی وی بعد چون نتونسته تی وی رو بگیره سر پا که بوده محکم از پشت با ب.ا.س.ن و کمر خورده زمین  چون مامانم کمر و پاش درد میکرد و تازه خوب شده بود این واقعا ضربه بدی بود براش هم جسمی هم روحی

ازون ور گوشیه تلفن هم رو زمین بود که مامان گفت پشت خط مونده منم اصلا نفهمیدم رفتم گوشیو گذاشتم سر جاش اون بنده خدا پسر عمه ام هم میشنید صدای گریه مامانم رو  دوباره زنگ زد اونم ترسیده بود بیچاره خودشو رسوند خونمون چون پزشکه خیالمون راحت شد که اونم هست میشه یه کاری کرد

خلاصه اش کنم خیلی شب بدی بود مامان بدنش یخ زده بود از ترس رنگشم سفید حالت تهوع داشت یه قرص دادیم که دردش کمتر بشه تا اینکه بابام اومد و اونم بیچاره ترسیده بود که دیدیم خیلی درد داره و حالش خوب نیست بردیمش بیمارستان نزدیک ۴ صبح برگشتیم خونه

الانم نسبت به شب قبل بهتره ولی درد داره و نمیتونه راه بره رو تخت خوابیده و جز گلاب به روتون نمیتونه از جاش پاشه

نتیجه اینکه ممکنه یه چند وقتی کم پیدا بشم چون باید مواظب مامان باشم و به کارای خودم و کلاسم برسم

حالا بریم سر پست جشن! 

جونم بگه براتون که رفتیم جشن پرشین بلاگ جای همه خالی بود راستش من قصد داشتم خودم همینجوری ناشناس برم جشن و دوستان رو شناسایی کنم  ولی خوب چون دعوتم کردن واسه جشن دیگه نمیشد دستشون رو زمین بندازم که میشد خدایی؟؟ 

گفتیم میریم مثل جشن پارسال با شکوه و منظمه حتما ولی خب زهی خیال باطل که به قول خود خانوم اقلیما زاده اااا ببخشید خانوم پولادزاده تا یه هفته سوژه داریم واسه وبلاگ  ولی خوب دستشون درد نکنه بازم خوب بود ما که پارسال نبودیم بتونیم مقایسه کنیم ! ( خانوم پولاد زاده اینو ببینه دفعه دیگه وبلاگم رو میندازه تو سلول انفرادی زنان وبلاگ نویس )

اولش که رفتم نوشا منتظر بود ساعت ۴:۴۵ بود که من رسیدم چون میدونستم ایرانی جماعت هیچ وقت سرموقع برنامه اش رو شروع نمیکنه نگران نبودم که دیر میرسم   که واقعا هم همین بود با تاخیر شروع کردن

رسیدم سالن زنگیدم به زیگزاگ که کجایی گفت تو کجایی گفتم دم در وسط راه با اون قدی که کشیده بودم اون روز منو در یک نگاه پیدا کرد گفت اینجاممم!

رفتم اینجایی که زیگزاگ میگفت و سلام و اینا آقای زیپ هم زیارت کردیم که زیگزاگ ۲نفر بغلیش رو معرفی کرد چون صدا زیاد بود متوجه نشدم کیا بودن فقط لبخند پت و پهن زدم و سلام و د برو که رفتی واسه اجلاس جلوس  ( که بعدا تو خونه اس ام اسی فهمیدم کی بودن که هم میشناختمشون هم دوست داشتم از نزدیک ببینمشون یکی پریناز بود یکی هم دختر حاجی ) 

جشن هم که شکر خدا با تاخیر شروع شد کمی خشک بود ولی با اومدن بهاره رهنما از خشکی در اومد و کلی خندیدیم و دور همی خوش گذشت

که بعد از اعلام نتایج تینا ( اردیبهشتی تمام عیار) رو شناختم چون هر چی زنگیدم موبایلش خاموش بود که بعد از جشن رفتم پیشش حالا نمیدونم خوشحال شد یا نه ولی قیافه اش خیلی خوشحال نشون میداد  

دقیقا نمیدونستم کیا میآن جشن که برم شناسایی کنم. بعد از اعلام اسم وبلاگ نسرین ( سیاه سپید خاکستری ) تعجب کردم که اونم اومده و اصلا با تصوراتم یکسان نبود یه خانوم خوش قد و بالا و خوش برو رو که وقتی رفتم طرفش گفتم شما نسرینی؟ همچین چپ چپ نگام کرد که ترسیدم و زودی گفتم سلام من خانوم مارپلم!! اونم یهو گل از گلش شکفت و سلام و اینا که میخواست بزنه کانال ۲ که نشد  حالا نمیدونم اینم خوشحال شد از دیدنم یا نه  

که بعدش رفتم جایی که ویلوت عزیز نشسته بود و واقعا شک داشتم برم جلو و خودمو معرفی کنم و نشناسه ضایع بشم ولی دل رو زدم به دریا و سلام کردم گفتم نمیدونم منو میشناسین یا نه من خانوم مارپلم که یهو گفت ااا سلام چرا میشناسمت از وبلاگ و کامنتای نقطه دیدمت و احوال پرسیو اینا!

جای پریا جون (بلاگ می) هم خالی بود ولی خب این نیومدنش باعث شد ۲ تا سکه مفتکی ببره و قصد داره باهاش خونه هم بخره 

رفتم بیرون که لوح احتمالی خودم و سفارش ۳ تا از دوستان خوبم رو بگیرم که تا اسمم رو گفتم گفتن که ااا خانوم مارپل تویی؟؟ گفتم بله خیلی معروفم نه؟؟  علتش هم اسم وبلاگم بود هم اینکه واسم ۲ تا لوح صادر شده بود به این اسامی خانوم مارپل و خانم مارپل  حال میکنین اسم رو دو پهلوئه 

الان در خانه ۲ لوح داریم که میخواهیم سر لوحه خود قرار دهیم نقطه سر خط!

بعد اسم ۳ تا دیگه از دوستام رو هم گفتم که به نمایندگی از اونا گرفتم که پسره تو شک افتاده بود من نویسنده کدوم یکی ازین ۴ تا  وبلاگم  ولی تابلو بود کدومم

موقع بیرون اومدن هم با کیک و آبمیوه پذیرایی کردن راستی عسل جان از طرف تو هم برداشتم ها

 جای بقیه دوستان هم خالی بود که بعضیاشون دوست داشتن بیان ولی فکر میکردن که بدون دعوت نمیشه رفت ولی نمیدونستن که دعوت برای عموم و زن عموم آزاد بود سرتون کلاه رفت!

عکسارو پرشین بلاگ گذاشته منم توش هستم و بدین ترتیب اسنادش در وزرات کشور موجوده ولی خب تا نگم کجام نمیتونین کشفم کنین که

حالا نمیدونم سری بعد هم داره عکسها یا نه چون یه آقاهه عکاسه جلو من بود هی فرت و فرت عکس میگرفت منم با دوربینم نصف صورتمو گرفتم حالا اگه جایی در رفته باشه چیی؟؟  

تو این عکس اینجام تو این عکسم هم اینجام   

اضافات : این جشن و لوح منو امیدوار کرد (هر چند نمیدونم چه رتبه ای آوردم و چندم شدم)
چون اصلا انتظارش رو نداشتم و به مقوله وبلاگ نویسی جدی نگاه نمیکردم ولی این باعث شد که جدی تر و بهتر ادامه بدم و ۱۰۰ البته کامنتای پر مهر و محبتتون منو دلگرم میکنه که زود بیام بنویسم
 واقعا ممنونم از همتون 

اضافات۲ : رتبه ها رو کی اعلام میکنن؟ من که حتما از ۱۰۰ نفر میشم ۱۰۱

برمیگردم حتما هههههه (مارپل سنجد)

 

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 
     
 

خودم میدونم...

 

خودم میدونم که خوب نمی نویسم

خودم میدونم که جذاب و گیرا نمی نویسم

خودم میدونم که نوشته هام به درد لای جرز دیوار یا هر جایی! نمیخوره

خودم میدونم که نسبت به قبل کلی افت داشتم نه اینکه قبلا شاهکار بودم واسه همون

خودم میدونم که نوشته هام باب میل بعضیا نیست (خودت میدونی منظورمو )

خودم میدونم اونقدر دیر به دیر آپ میکنم که اون چند تا خواننده هم که دارم میپرن

خودم میدونم که دیر به دیر به دوستام و وبشون سر میزنم که شاید از من دلخور بشن و نیان

خودم میدونم که اونقدر قدرت نوشتاری بالایی ندارم که ملت محسور نوشته هامو خاطراتم بشن

خودم میدونم که شاید این قدرت رو داشته باشم که بتونم از لحاظ نوشتاری و نگارشی اونقدر قوی باشم که جادو کنم ولی امان از اعتماد بنفس نداشته ام
.
.
.
.
.
.

همه اینا و کلی چیز دیگه هم میدونم ولی یه چیز رو نمیدونم اونم اینکه با اینهمه عیب و ایراد چجوری به جشن دعوتم کردن؟؟ خداییش اصلا انتظار نداشتم که دعوتنامه بیاد چون نه طرفداری داره نوشته هام نه خودم   پس چجوری رای آورده این وبم

البته چند تا حدس میشه زدها یا خود پرشین بلاگ دیده وب من بیچاره رای نداره خودشونو کارمنداش چند تا رای واسه منم البته من که نه وبم کنار گذاشتن ( حتی نرسیدم به خودم رای بدم)

یا اینکه واقعا دوستام لطف کردن و بهم رای دادن بدون اینکه من تبلیغی بکنم که ایهالناس مسابقه هست بشتابید! ( که البته این خیلی به واقعیت نزدیکه )

یا اینکه اونا قصد ضایع کردن منو دارن تو جشن که برم اونجا بگن که نه بابا اشتباه شده رتبه ای نداره وبت ولی حالا که اومدی عیب نداره قدمت رو سر چشم برو اونجا بشین اون گوشه ! بعد برن اون یکی گوشه به هم دیگه بگن ایول جمعیت داره زیاد میشه همرو جا بدین اون گوشه موشه ها

ولی بگما من میرم اونجا بروبچ رو تشویق کنم و از نزدیک ببینمشون و لوح تقدیر اون دوستان خارجی غایب در جشن رو بگیرم ولی حالا اگه اسمم رو هم گفتن عیب نداره خوشحال میشم بزار بگن اونام خوشحال باشن دیگه 

جدا از تمام از شوخی ها از دعوتم خوشحالم حالا سرکاری باشه یا نه تو لیست باشم یا نه مهم نیست مهم اینه که این باعث میشه جدی تر به وبلاگ نویسی نگاه کنم و براش وقت بزارم و دیگه اینکه تو دنیای وب اونقدر شناخته شدم که حداقل یه همچین دعوت نامه ای واسم بیاد و بهونه ای بشه دوستان وبلاگنویس برتر رو از نزدیک ببینم

بگذریم از بحث جشن و اینا بریم سر وقت چیزای خوب

بابام امشب از یه سفر ماموریتی خارجی ۱ هفته ای برگشت منم که همیشه موقع بازگشت بابا جونم از اینجور سفرها عشق پدر فرزندیم قلمبه میشه و دلم زود زود براش تنگ میشه که زووووود برگرده خونه وگرنه کیه که حواسش به سوغاتیا بره  

بابام هم قربونش برم الهی واقعا خوش سلیقه و خوش سوغاتیه همیشه هم سوغاتیای من خوشگلتر و قشنگتر از آب در میاد نمیدونم چرا (جدی گفتما)
 
فکر کنم مغازه دارهای خارجکی هم میدونن که من خیلی دوست داشتنی و ناز هستم عالیترین جنس مغازه رو در اختیار بابا جونم قرار میدن و تازشم اونارو پیشکش میکنن چون بابام هیچوقت پولشونو ازم نمیگیره 
 
یکعدد چکمه خوشگل و خوش دوخت که البته واسم تنگ بود  از بابام بعید بود چون امکان نداره سوغاتی یا خریدی انجام بده اندازه ام نشه! ماشالا سانت به سانت بدنمو حفظه

کلی مداد و ماژیک و خودکار های رنگی منگی که فداش بشم تا دیده من رفتم خرید لوازم تحریر کردم گفته حتما لازم دارم  بابام هم مثل خودمه تو خرید خوب میخریم خوب میگردیم خداییش اگه وقت باشه حوصله خرید داریم ریز ریز ویترین مغازه ها رو نیگا میکنیم

یه نمونه خوبی که این خرید با حوصله داره این بود که تو سفر دبی دسته جمعی رفتیم تو یه فروشگاه بعد اونجا قرار شد پخش بشیم هر کی خرید خودشو انجام بده سر یه ساعت معینی دم در باشیم
وقتی رسیدیم هتل وسایلمون رو ریختیم وسط که نشون بدیم

منم خرید زیادی نداشتم ولی از خریدام راضی بودم یه شمعدون (+) خوشگلی گرفتم که هر کی دید خوشش اومد گفت پس چرا من ندیدم منم میخوام ازین حرفا که گفتم اینهههههه همین یکی رو داشت که اونم ته قفسه بود!

البته ازین خریدا زیاد داشتم که همه فکشون اومد پایین که چرا اونا ندیدن! و تو فامیل هم به داشتن چیزای تک معروفم  چون شخصا چیزی رو میپسندم که خوشگل و تک باشه که تو دست کمتر کسی ببینم حتی اسمم رو هم دوست دارم چون تک و خاصه مثل خودم حالا جدی نگیر خودشیفتگیم زد بالا 

بیربط نوشت:سر کلاس نشسته بودم یهویی دلم خواست رو صندلیم اینو (+) بنویسم

 راستی کیا ۵ شنبه میرن جشن بگن که لباسامونو ست کنیم باهم که اونجا گم نکنیم همو  

اضافات : اون عکس پیشی هم خوشم اومد گذاشتمش یه جورایی مثل من حیوونکیه نه؟؟ 

اضافات۲: من چرا هرکیو میبینم دعوت شده جشن نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه اس یا شایدم من با کله گنده های وبلاگستان در ارتباطم؟؟

 خاص نوشت : کاش تو هم پیشم بودی و دستمو میگرفتی که اونجا تنها نمونم خودت خوب میدونی که همیشه تنهام بدون تو و همه جا تورو کم دارم 

بازم اینجا رنگی منگی شد اثرات اون لوازم تحریره منو سنه نه!

 


چهارشنبه ششم آبان 1388 |

 
     
 

عشق من...!

 

شاید در جریان باشید که وزارت امور خارجه آمریکا هر ساله تعدادی کارت سبز (Green Card) به علاقمندان به مهاجرتِ آمریکا، از طریق قرعه کشی اهدا می کند. این برنامه قرعه کشی، یکی از بندهای قوانین مهاجرتهای گوناگون محسوب می شود، و دولت آمریکا هرساله این امکان را برای حداکثر ۵۵۰۰۰ نفر در دنیا فراهم می کند تا شانس زندگی در این کشور را پیدا کنند. که از این میزان در سال گذشته ۲۷۷۳ شانس به ایرانیان اختصاص پیدا کرده بود که بالاترین آمار در چندین سال اخیر محسوب می شود.

ثبت نام برای شرکت در این قرعه کشی هر ساله حوالی ماههای نوامبر و اکتبر (مهر و آبان) از طریق پایگاه اینترنتی www.dvlottery.state.gov انجام می گیرد، و مراحل کار بسیار ساده و کاملاً رایگان است! امسال نیز ثبت نام برای گرین کارت سال ۲۰۱۱ از دوم اکتبر (۱۰ مهر ماه) آغاز شده است و تا ۳۰ نوامبر (۹ آذر ماه) ادامه خواهد داشت.

برای ثبت نام در این قرعه کشی شما به غیر از اطلاعات شناسنامه ای خود (نام و نام خانوادگی، تاریخ تولد، تابعیت و…) و یک عکس ۶۰۰×۶۰۰ پیکسل (با شرایط مندرج در این صفحه) به چیز دیگری نیاز نخواهید داشت.

من در پستهایی که سالهای پیش در این همین رابطه نوشته بودم، به برخی از جزئیات ثبت نام هم اشاره کردم، شما می توانید با مراجعه  و خواندن کامل این راهنمای فارسی، براحتی فرم ثبت نام را تکمیل کنید.

منبع : بلاگ نوشت

خب این از گرین کارد که گفته بودم حالا بریم سر نوشته های خودمون

تازگیا رفتم جایی!! ثبت نام سه روز اول هفته کلاس دارم البته ۳ جلسه عقبم چون دیر ثبت نام نومودم ولی بیشتر از کلاس ذوق و شوق خرید داشتم که برم به قول بچه ها دفتر مداد بگیرم چیه چرا میخندی ۲ سال از علم اندوزیم گذشته دیگه نزدیک بود عقده ای بشم که حتی به یکی پیشنهاد دادم اول مهر من برم به جاش مدرسه البته بعد از خرید دیگه باید خودش بره

دیروز واقعا هم روز بدی بود هم روز خوب و هم خییییییلی خوب که خوبیش به همش چربید

بدیش این بود که دیروز با یه بنده خدایی اس ام اسی جر و بحث کردم که نزدیک بود دعوا بشه که البته خودش میدونست دلیل اینکارمو که بعدا اعتراف کرد که حق با منه!  حالا نیایی اینجا خودتو لو بدیا واسه خودت میگم

خوبیش هم که با مامان رفتیم بیرون به قصد خرید کفش واسه من که آخر سر به جای کفش با یک عدد ساعت قهوه ای استیل مارک GUCCI که فقط هم همون یه مدل رو داشت که چشم رو گرفت رفتم تو مغازه بعد مامان اومد با چشمای گرد که وایی اینهمه ساعت داری تو این دیگه چیه! منم اینجوری  گفتم ببین چه خوشگله ازین حرفا که مامان هم گفت پس کادو تولدته گفتم خسته نشی یه وقت نخیرم این هویجوری واسه دلم بود اومدیم خونه به بابا گفت کادو روز دخترشه

چیزی که منو بیشتر راغب کرد بگیرم علاوه بر تک بودن و خوشگلیش اون گارانتی های تپلش بود که ۳سال گارانتی برای خود ساعت و رنگ و بدنه اش و گارانتیه مادام العمرش برای تعویض رایگان باطری و نگینهای روی ساعت

اومدیم بیرون طبق معمول رفتم عطر فروشی مورد علاقم (تو گیشا مغازه غنچه بعد از کانال) اونایی که گیشا رو میشناسن حتما اون مغازه رو هم دیدن صاحبش یه آدم فوق العاده حرفه ایه که خیلی خوب کمکت میکنه تو خرید عطر و ادکلن مورد نظرت حتما یک بار امتحان کنید مشتری میشید

(فکر نکنید یه وقت فک و فامیله یا آشناست دارم تبلیغ میکنم من خودم بار اول که رفتم خیلی عالی کمک کرد اگه شما ندونی که چه عطری میخوای بخری فقط با چند تا سوال ساده عطرت رو میزاره جلوت!) 

آره خلاصه رفتم اونجا دوباره عطر خریدم البته دم دستی چون قبلیه حدودا ۳هفته پیش خریده بودم هم گرون بود هم خیلی مجلسی واسه همین یه دم دستی گرفتم که بازم کلی پیاده شدم

آها عشق من لوازم التحریر  کلی خرید هم از این نوع داشتم کلاسور و خودکار و مدادنوکی و پاک کن و تراش و حتی مدادرنگی  چیه خب واقعا لازم داشتم البته به نظر خودم  که امروز باز رفتم خرید چون دیدم خرید قبلیه کمبودایی داشت

وایییییی دیشبم با دیدن یه پی ام خصوصی که منتظرش بودم به بهترین نحو گذشت یعنی شوکه شدما دستم یخ زده بود الانم یخ زده از خوشحالییییییی ( الهی قربونت برم من که خوشحالم کردی )

الانم برم بشینم یکمی به کارای کلاسم برسم (شما بخونید بازی با لوازم التحریر) البته عنوان و دلیل کلاس فعلا سکرته

                                                            خاصنوشت:فدایتوبشمعشقمندوستدارممممممممم


چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 
     
 

عنوان یوخدی!

 

خیر سرمون خواستیم ایندفعه سرشب آپ کنیم نشد از نیمه شب گذشته هنوز آپ نکردم نمیزارن که آدم به امورات وبلاگیش برسه که ایشششش

// ۲ روز پیش یادم افتاد که ۲۲ این ماه شارژ ای دی اس الم تموم میشه ( فهمیدین که من ای دی اس ال دارم اونم با سرعت خفن  ) خلاصه رفتم چک کردم دیدم از ۱۵ گیگ حجم ۸ گیگش مونده هنوز و تو این چند روزه به صورت عادی تموم نمیشه واسه همین رفتم تو سایتهای دانلود فیلم تا الان حدودا ۱۷ /۱۸ تا فیلم جدید دانلود کردم آی حال داد  فعلا که ۲ گیگش مونده که اونم گفتم تا کل نتم نپریده بیام آپ کنم بعدش برم بازم دانلود //

ساعت ۸:۳۰ بود گفتم سریع آپ میکنم تا این سریال دلنوازان شروع نشده  چون داشت فیلم دانلود میشد واسه اینکه سرعتش کم نشه صبر کردم تا تموم بشه که ازون ور سریال شروع شد با ۱۵ مین تاخیر رفتم سریال رو دیدم بعد اینکه سریال تموم شد گفتم تا شمس العماره شروع نشده بیام آپ کنم که مامان صدام کرد واسه شام مجبور شدم برم شام رو بچینم و بخوریم که شمس العماره شروع شد نشستیم اونو دیدیم بعد که شمس العماره تموم شد که بعدش نشستیم گپ و گفتگو دور هم بساط  میوه و چای هم به راه بود بعد نصفه نیمه برنامه نود تا ساعت شد ۱۲ که منم دیگه بیخیال آپ شدم و تو این مدت ۲تا فیلم دانلودیدم

بل نسبت گلاب به روتون ساعت ۱ اومدم نشستم پای پی سی جان که هم وبلاگ رو آپ کنم هم به کلوب برسم هم وبلاگهای نخونده رو بخونم که تا ساعت ۲ به بعد به هیچکدومش نرسیدم

چون پدر جان واسه اینکه مامان جان بخوابه و چراغ روشن نباشه اومد اتاقم رو تختم نشست شروع کرد به روزنامه خوندن بعدش دفتر دستکش رو آورد و شعرهای نصفه نیمه اش رو تکمیل کرد منم که نمیتونستم عملیات اودیسه رو در جوار پدر جان انجام بدم واسه همین بازم طول کشید!  

( پدر جان تازگیا بدجوری جدی جدی افتاده تو دور شعر گفتن قبلا هم جسته گریخته میگفت ولی این دفعه دنبالشو گرفت که الحق شعراش خیلی جالب و خوندنی و گاهی بامزه شده تازه به دو زبون هم شعر میگه  

پیغام گیر خونمون رو هم خودش شعرش رو گفته که خیلی خیلی جالبه واقعا تحسینش میکنم واسه اینهمه ذوق و هنری که داره که یک اپسیلونش به من میرسید الان نابغه بودم!

فقط شعر نیست خیلی کارهای دیگه هم انجام داده که به قول مش رحمت (شمس العماره) حمل بر خودستایی نباشه کلی واسه خودش هنرمنده ولی شغل اصلیش چیزه دیگس اونم به نوبه خودش هنر محسوب میشه

گفتم تکیه کلام مش رحمت (شمس العماره) که هی میگه بل نسبت / گلاب به روتون / حمل بر خودستایی نباشه/ یاد مش قاسم (پرویز فنی زاده) فیلم دایی جان ناپلئون افتادم حالا شباهتش عمدی یا غیر عمدیه خیلی جالب از آب در اومده مخصوصا که خیلی بیربط و بی موقع این تکیه کلام رو استفاده میکنه که باعث جذابیت شمس العماره میشه 

تو این سریال رویا تیموریان (پری خانوم) به خوبی نقش یه زن فضول ولی دلسوز رو بازی کرده که به نظرم بار اصلی فیلم رو دوش این شخصیته چون وقتی تو سکانسی حضور نداره نبودش به شدت محسوسه و من کشته مرده اون خنده های زیر زیرکی و حرکات پانتومیم وار دستهاش هستم که هر چی میگه از حرکت دستهاش بهره میبره !! 

از حق نگذریم مرجانه گلچین (زیور) خیلی خوب تونسته نقشش رو ایفا کنه مخصوصا قسمت یوگا و تمرکز و اینا

خلاصه این سامان مقدم واقعا گل کاشته بعد یه مدت یه سریال جالب از تی وی دیدیم فقط خدا کنه مثل همه سریال های آب دوغ خیاری تموم نشه که ضد حال میخوریم اساسی ( از سری یادداشتهای یک مارپل منتقد)

حالا صحبت از تی وی شد مژده جان یه بازی دعوتم کرده با این عنوان : نامه به خانم برومند به خاطر همکاری ای که قراره با صدا و سیما برای ساخت سریال ” گربه های ایرانی ” داشته باشن. قضیه اینه که ما از هنرمندایی مثل ایشون توقع داریم حداقل تا مدتی که تلویزیون اینقدر برنامه هاش پر از دروغ و فریبه به نشونه ی اعتراض فعالیتشونو متوقف کنن… 

سلام خانوم مریضه برومند  

خانوم برومند من به شما علاقه مندم ولی نه اون علاقه مندی معروف! که معرف حضورتون هست که بیشتر تحقیرانه بود!!

نوع علاقه مندی من از نوع تحسین و  تبریک به کارهای زیبا و جاودانه تون هست که بعد گذشت سالیان سال هنوز زنگ صدای زیر اعظم خانوم(مریم سعادت) و نوک زبونی صحبت کردن آقای جمالی(رضا فیاضی) و پسر شیطونشون امیر آقا جمالی(مانی نوری) و دست پاچگیهای آقای پدر(امیر حسین صدیق) و لوس حرف زدنهای مادر خانومی(لیلی رشیدی) رو هرگز از یاد نمیبرم

این تنها یک نمونه از کارهای موفق و زیبای شما بود اگه بخوام از مدرسه موشها و آرایشگاه زیبا و هتل و کتابفروشی هدهد و... نام ببریم و کالبد شکافی کنیم شاید هفته ها طول بکشه و از توان ما خارجه!!

بگذریم! مهم هنر درونی وجود شماست که حیفه برای مکانی صرف بشه که برای کشته شدگان حوادث اخیر پشیزی اهمیت قائل نبود و حتی گاهی وجودشون رو انکار کرد

نظر و دیدگاه شما محترمه و مختارید در هر نقطه و مکانی فعالیت داشته باشید ولی نذارید نظر و دیدگاه ما عوض بشه . به خاطر جاودانه موندن طعم خوش کودکیمون

وای نفسم بند اومد من و چه به رسمی و ادبی نوشتن

اضافات :پست بعدی در مورد گرین کارده (لاتاری) که این دفعه زود شروع شده  

آها راستییییی اصل کاری یادم رفت اینجا هم یه سر بزنید و بیش از بیش شرمنده ام کنید  

هر کی شرمنده ام کرد بهم بگه ما هم از شرمندگیش در بیاییم البته این فقط در جهت تلافی و عرض ادبه و گرنه لازم به یادآوری نیست ما خودمون اسم وبلاگهای منتخبمون رو وارد میکنیم و مطمئنا حقتون محفوظه   


سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |